تبليغاتX
خاطرات خودم
خاطرات خودم

تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح می دهم

قصه ي من ز ازل اين شده است
كه تمام قلبم
و سراسر، جسمم
و تمامي ظهور فكرم
گاهي همرنگ يه شبنم باشد
گاهي همجنس يه سيل
گاهي چون شرشر باران باشد
فكر و جسم و قلبم
خصلت از خاصيت آب گرفت
همچو دريا بي شكل
همچو باران بي رنگ
من چو مظروف به شكل ظرفم
و ز بي رنگيِ خود
رنگ از تابش يك صحنه ي ديگر دارم
ظرف من آبان است
صحنه ي ديگر من پاييز است
من به شكل آبان
و به رنگ پاييز
پُرم از بارش باران و تگرگ
پُرم از تابش خورشيد ز پشت يك ابر
پُرم از عشق
به سرخيِ يه برگ
من به معناي حقيقيِ كلام
احساسم.
kavir kavir: نمی دانم
نمی دانم فردا چه خواهد شد؟
شايد ديگر نه من باشم و نه او ...
شايد هر دو در سفر
شايد هر دو در سکون
شايد ...
نمی دانم چه می خواهم و
برای چه می نويسم
ولی خوب می دانم
روحم همچون سپند در آتش بی قرار است
از من می خواهد کاری برايش بکنم
اما ...
اما نمی دانم چيست آن
تا آرامش کنم
فقط می نويسم تا شايد
شايد
کمی از دردش بکاهم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 4:25 توسط حمید| |

این نیست یک توقع بی جا!

این نیست یک هوس

این آخرین تضرع یک عاشق است و بس.

باری! اگر به سینه دلی دارید

این آرزوی ساده مارا برآورید:

مارا به هم ببخشید.

مارا برای هم بگذارید.

اینهمه من دلتنگ بودم!..


حالا تو قدری بی قرار بمان!


چه می شود
نگاه کن ...


و بگذار در امنیت آرام پلک هایت  !!


دمی قرار بگیرم..


تا قــــــــــــــرار بگیرم..!!
این كـــلمات كـــوچك

چــــه اندوه بزرگــــی دارند..

در ...بی حضوری... تــــو

 آنقدر می نشینم پشت در
تا زنگ خانه ام را بزنی
انگار نمی دانی سایه های رفتنت
چقدر کهنه شده اند ...

 روي آن شيشه تبدار تو را "ها" کردم
اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوز زمستاني را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد
شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم

عرقي سرد به پيشاني آن شيشه نشست
تا به اميد ورود تو دهان وا کردم

در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق
با سرانگشت ، تو را گشتم و پيدا کردم
با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را
عکس زيباي تو را سير تماشا کردم

و به عشق تو فرآيند تنفس را هم
جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست
من دمم را به اميد تو مسيحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل
و من امروز بر اين شيشه تو را "ها" کردم

آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي
جاي هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم

اینک ای شعر مه آلوده خداحافظ تو
ختم این شعر نفسگیر در اینجا کردم

 وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که
هستید، احساس امنیت می کنید.

در لحظه های مانده به جا٬ از حیات ما

مارا به یکدیگر بسپارید!

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 1:51 توسط حمید| |

  • دوباره تنها شدم٬و بازدلم هوای تورادارد قلمم را از ابر پر میکنم و از باران مینویسم٬میترسم نتوانم بنویسم که آخرین نامه ام از سکوتی محض پر شود٬یعنی همان کاغذ سفید خبر از حال و هوایم میدهد؟خبر از اشکها وبغضهاوگریه هایم.غنچه های بغض درگلویم میشکفد آسمان دلم ابری و بارانی شده غمی دارم... به وسعت دریا٬در وجودم طوفانی شده٬غوغایست در قلبم ودر آن کاغذ٬نوشته ای به چشم میخوردآن را با تمام وجود میخوانم:دوستت دارم در کنار تمامه تنهایی هایم....  

  • نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 17:45 توسط حمید| |

    اور من از عشق بادبادکی بود که وقتی از دستم رها شد دیگه مال نبود عشق مال من نبود زیر گنبد کبود هرچی برام رقم خورد خواست خدا بود عطر دستهای تو با من غزیبه شده ماجرای عشق ما خیلی وقته شنیدنی شده اشک گونه هاتو بده به من چشمهاتو از غصه و غم پس بزن
  • 20:59

    کمان های ریز و درشت تعبیرم می کنند و من نمی دانم که این نقطه های کور از کدامین چله ، به کمان نشسته اند ؟ که غروب مرا ، پیمانه میکنند اما ، همیشه از دل دریا شنیده ام که این موج های سرخ چون روح آب را در خویش می کشند به ساحل نمی رسند........................

  • نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 1:20 توسط حمید| |

  • من گمان می کردم دوستی همچو سروی سرسبز چار فصلش همه آراستگی است من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلب ها زآهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند

  • 16:05

    من گمان می کردم دوستی همچو سروی سرسبز چار فصلش همه آراستگی است من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلب ها زآهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند

  • 19:23

    ای نگاهت خسته از آغوش من ای تو شمع روشن وخاموش من من برایت آسمانی می شوم همچو ایام جوانی می شوم میروم تا کوچه های شهر تو تا که عاشق تر شوم از بهر تو

  • 06:07
    1/30

    عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان . عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود. عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم . عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد . عشق قانون نمی شناسد


  • 06:08

    *عشق لطفی است بی معنا *عشق موجی است بی دریا *عشق افسانه ای است گنگ *عشق سوختن وخاکستر شدن است

  • نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 20:55 توسط حمید| |


    Show Recent Messages (F3)

    fatima kavir appears to be offline and will receive your messages after signing in. You can also send a message to fatima kavir's mobile phone.
     Send an SMS Message (Ctrl+T)

    fatima kavir: آشنای غریبه... چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...
    fatima kavir: نگاه ساكت باران به روي صورتم وارونه مي افتد همه گويند عجب شاد است، عجب خندان ولي آنها چه ميدانند كه من كوهي پر از دردم؟ Bookmark

    نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 22:35 توسط حمید| |

    افق تاریک
    دنیا تنگ
    نومیدی توانفرساست

    میدانم!
    ولیکن ره سپردن در سیاهی
    رو به سوی روشنایی زیباست

    میدانی؟!
    به سوی نور ،در ظلمت قدم بردار
    به این غم های جان آزار
    دل مسپار

    که مرغان گلستان زاد
    - که سرشارند از آواز آزادی
    نمیدانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
    و رعنابان تن در نور پرورده،
    نمی دانند در پایان تاریکی،
    شکوه روشنایی را

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 16:23 توسط حمید| |

    سلام

     

    امروز اومدم ازتون خواهش کنم برای یکی از عزیزانم دعا کنید

    دکترا  جوابش کردن شما رو به خدا براش دعا  کنید

    براش صلوات بفرستین

     خدایـــــــــــــــــــــــــــا کمکش کنید

    نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 18:35 توسط حمید| |

    نوشتن بهانه می خواهد قلم را برداشتن گوشه دنجی نشستن بغض کردن و یک دل سیر واژه کنارِ هم ردیف

    کردن بهانه می خواهد انگار هرچه که می دوم کم نمیشود فاصله تو تا حرف های من می بینی این من مدام

    تو می شود و این تو مدام من نه ... نمی شود ... و من ... در این شب های پر از کابوس در این روزهای سرد ، 

    پر اندوه پر هراس در این لحظه هایی که دستهایم به جایی نمیرسند من بی بهانه مانده ام ... 
     

     نوشتن بهانه می خواهد قلم را برداشتن گوشه دنجی نشستن بغض کردن و یک دل سیر واژه کنارِ هم ردیف

    کردن بهانه می خواهد انگار هرچه که می دوم کم نمیشود فاصله تو تا حرف های من می بینی این من مدام

    تو می شود و این تو مدام من نه ... نمی شود ... و من ... در این شب های پر از کابوس در این روزهای سرد ،

    پر اندوه پر هراس در این لحظه هایی که دستهایم به جایی نمیرسند من بی بهانه مانده ام

    نویسنده : فاطیما ی عزیز 

    نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:17 توسط حمید| |


     کاش‌ می‌دانستی زندگی ..... با همه وسعت خویش .. محفل ساکت غم خوردن نیست ..... حاصلش

    تن به قضا دادن وافسردن نیست ..... زندگی جاری شدن است از سر آغاز حیات تا به جایی که خدا

    می‌داند

     هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها

    خواهد کرد

    برای خندین منتظر خوشبختی نباش،شایدخوشبختی منتظرخندیدن توست

    اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلبها معمولأ با کلماتی که ناگفته می مانند میشکنن

     شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه ی آزار کسی در آن نباشد 

    تو روزگار رفته ببين چي سهم ما شد ... از عاشقي تباهي از زندگي مصيبت از دوستي شكستو از

    سادگي خيانت

    نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 2:17 توسط حمید| |

    ای نگاهت خسته از آغوش من

    ای تو شمع روشن وخاموش من

    من برایت آسمانی می شوم

    همچو ایام جوانی می شوم

    میروم تا کوچه های شهر تو

    تا که عاشق تر شوم از بهر تو

    نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 15:43 توسط حمید| |

    این نگهبان سکوت

    شمع جمعیت تنهایی

    راهب معبد خاموشی ها

    حاجب درگه نومیدی

    سالک راه فراموشی

    چشم به راه پیامی ... پیکی ... گرمی بازوی مهری نیست

    خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس

    که نه بیدار شود از نفس گرم امید

    سر نهاده به بالین شبی

    که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر.

     فاطیما ی عزیز 

    نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 19:57 توسط حمید| |

    تو مهربان بودی



    -آغاز ماجرا ، اما


    چه سخت تشنه ی محبتت بودم ...

    سخن تمام نشد ،

    ختم ِ ماجرا پیدا

    امید با تو نشستن

    تلاش بی ثمری بود
    چه ،
    کوشش شب و روزم

    مرا رها کردی ؟

    مرا به مَسلخِ سلاخان

    رها چرا کردی ؟

    مرا که رام تو بودم

    اسیر دام تو بودم



    نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 20:23 توسط حمید| |

    زیبا


    چشم تو شعر

    چشم تو شاعر است


    من دزد شعرهای چشم تو هستم



    زیبا

    کنار حوصله ام بنشین


    بنشین مرا به شط غزل بنشان


    بنشان مرا به منظره ی عشق


    بنشان مرا به منظره ی باران


    بنشان مرا به منظره ی رویش


    من سبز می شوم


    زیبا ستاره های کلامت را


    در لحظه های ساکت عاشق


    بر من ببار


    بر من ببار تا که برویم بهاروار


    چشم از تو بود و عشق


    بچرخانم


    بر حول این مدار

    نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 13:39 توسط حمید| |

    یادم بده چگونه بخوانم


    تا عشق در تمامی دل ها معنا شود


    یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت


    در تندباد عشق نلرزد




    زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را


    احساس می کنم




    آنگونه عاشقم که نیستان را

    یکجا هوای زمزمه دارم


    آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

    نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 13:37 توسط حمید| |

    زیبا هوای حوصله ابری است


    چشمی از عشق ببخشایم


    تا رود آفتاب بشوید


    دلتنگی مرا



    زیبا


    هنوز عشق


    در حول و حوش چشم تو می چرخد


    از من مگیر چشم


    دست مرا بگیر و کوچه های محبت را


    با من بگرد

    نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 13:35 توسط حمید| |

  •  

    هر جا رود تابوت من غوغا به پا خيزد چه سنگين مي رود اين مرده از بس آرزو دارد

  •  

    به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ زندگی ِ تو بگذره پیغام میدم که هیچ چیز نمی تونه مهرتو از دلم جدا کنه . حتی فاصله ها ...

  •  

    بخواب ای غنچه بی تاب احساس فضای شهر شب بو ها طلایی است بهار سبز عاشق ها خزان است خزان بی قراران بی وفاییست تمام اشک هایم تا بخوابی میان مخمل چشمم شکستند اگر امشب ز بیتابی نخوابی دلم تا صبح در چنگال غم ها است

  •  

    نیکی کن وخوش باش به آرامش وجدان بگذار بگویند فلانی بد دنیاست .

  •  

    بي وفايي رسم دنياست آدماش با هم غريبن هيچكي ، هيچكي رو نمي خواد همشون رنگ فريبن توي اين دوره زمونه عاشقي تنها بهونست واسه ي شكستن دل آره اين رسم زمونست گله از دنيا ندارم اين ماييم كه بي وفاييم واسه ي شكستن هم واسه هم كم نمي زاريم يادمون رفته كه دنيا فقط يه خواب و رويا ما همه رفتني هستيم يكي امروز يكي فردا آخ چقدر خوب مي شد توي دنيا همه بوديم پاك و ساده كسي بي وفا نبود دلي نبود پاره پاره

  •  

    این روزها حسی رنگ آنچه دلتنگی می خوانندش لحظه ای فکر این عابر خسته را رها نمیکند...

  •  

    بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود

  • نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 19:48 توسط حمید| |

    در جلسه امتحان عشق
    من مانده ام و یک برگه سفید
    یک دنیا حرف ناگفتنی
    و یک بغل تنهایی و دلتنگی
    درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود
    در این سکوت بغض آلود
    قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند
    و برگه سفیدم
    عاشقانه قطره را به آغوش می کشد
    عشق تو نوشتنی نیست
    در برگه ام کنار آن قطره
    یک قلب کوچک می کشم
    وقت تمام است
    برگه ها بالا

    نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 13:38 توسط حمید| |

    سلام اگه یه تیکه ابری بالای یه تپه، یا یه سنگریزه توی یه جاده، اگه خراش یه چاقویی رو تن یه درخت،

    یا نخ یه بادبادک تو دستای یه بچه، دلگیر نشو.. دلگیر نشو که یه تپه، یه جاده، یه درخت یا یه بادبادک

    نیستی.. زیبایی آسمون بالای تپه، صدای دلنشین گاری توی جاده سنگلاخ، یاد یه خاطره قدیمی پای

    اون درخت، اوج گرفتن بادبادک توی آسمون آبی، همه به وجود تو بستگی داره..

    نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 11:49 توسط حمید| |

     

    آنگاه که درختان در ژرفاي دره ها به زردي مي گراید ، و خوشه هاي ارغواني سماق کوهي مي خشکند،..

    من شعرهايي تابناک مي سرايم ، درباره زيبايي و زوال زندگی

     

     

     فاطیما ی عزیز 

    نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 19:53 توسط حمید| |


    قالب وبلاگ : قالب وبلاگ