تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح می دهم
قصه ي من ز ازل اين شده است این نیست یک توقع بی جا! این نیست یک هوس این آخرین تضرع یک عاشق است و بس. باری! اگر به سینه دلی دارید این آرزوی ساده مارا برآورید: مارا به هم ببخشید. مارا برای هم بگذارید. اینهمه من دلتنگ بودم!.. چــــه اندوه بزرگــــی دارند.. در ...بی حضوری... تــــو آنقدر می نشینم پشت در روي آن شيشه تبدار تو را "ها" کردم حرف با برف زدم سوز زمستاني را شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد عرقي سرد به پيشاني آن شيشه نشست در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق و به عشق تو فرآيند تنفس را هم باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي اینک ای شعر مه آلوده خداحافظ تو وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که در لحظه های مانده به جا٬ از حیات ما مارا به یکدیگر بسپارید! دوباره تنها شدم٬و بازدلم هوای تورادارد قلمم را از ابر پر میکنم
و از باران مینویسم٬میترسم نتوانم بنویسم که آخرین نامه ام از سکوتی محض پر
شود٬یعنی همان کاغذ سفید خبر از حال و هوایم میدهد؟خبر از اشکها وبغضهاوگریه
هایم.غنچه های بغض درگلویم میشکفد آسمان دلم ابری و بارانی شده غمی دارم... به وسعت
دریا٬در وجودم طوفانی شده٬غوغایست در قلبم ودر آن کاغذ٬نوشته ای به چشم میخوردآن را
با تمام وجود میخوانم:دوستت دارم در کنار تمامه تنهایی هایم.... کمان های ریز و درشت تعبیرم می کنند و من نمی دانم که این نقطه های کور از کدامین چله ، به کمان نشسته اند ؟ که غروب مرا ، پیمانه میکنند اما ، همیشه از دل دریا شنیده ام که این موج های سرخ چون روح آب را در خویش می کشند به ساحل نمی رسند........................
من گمان می کردم دوستی همچو سروی سرسبز چار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلب ها زآهن و سنگ قلب
ها بی خبر از عاطفه اند من گمان می کردم دوستی همچو سروی سرسبز چار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلب ها زآهن و سنگ قلب
ها بی خبر از عاطفه اند ای نگاهت خسته از آغوش من ای تو شمع روشن وخاموش من من برایت
آسمانی می شوم همچو ایام جوانی می شوم میروم تا کوچه های شهر تو تا که عاشق تر شوم
از بهر تو عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان . عشق
معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود. عشق ویران کردن
خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم . عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست
داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد . عشق قانون نمی شناسد *عشق لطفی است بی معنا *عشق موجی است بی دریا *عشق افسانه ای است
گنگ *عشق سوختن وخاکستر شدن است fatima kavir appears to be offline and will receive your messages after signing in. You can also send a message to fatima kavir's mobile phone. fatima kavir: آشنای غریبه... چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ... افق تاریک میدانی؟! که مرغان گلستان زاد سلام امروز اومدم ازتون خواهش کنم برای یکی از عزیزانم دعا کنید دکترا جوابش کردن شما رو به خدا براش دعا کنید براش صلوات بفرستین خدایـــــــــــــــــــــــــــا کمکش کنید نوشتن بهانه می خواهد قلم را برداشتن گوشه دنجی نشستن بغض کردن و یک دل سیر واژه کنارِ هم ردیف کردن بهانه می خواهد انگار هرچه که می دوم کم نمیشود فاصله تو تا حرف های من می بینی این من مدام تو می شود و این تو مدام من نه ... نمی شود ... و من ... در این شب های پر از کابوس در این روزهای سرد ، پر اندوه پر هراس در این لحظه هایی که دستهایم به جایی نمیرسند من بی بهانه مانده ام ... نوشتن بهانه می خواهد قلم را برداشتن گوشه دنجی نشستن بغض کردن و یک دل سیر واژه کنارِ هم ردیف کردن بهانه می خواهد انگار هرچه که می دوم کم نمیشود فاصله تو تا حرف های من می بینی این من مدام تو می شود و این تو مدام من نه ... نمی شود ... و من ... در این شب های پر از کابوس در این روزهای سرد ، پر اندوه پر هراس در این لحظه هایی که دستهایم به جایی نمیرسند من بی بهانه مانده ام نویسنده : فاطیما ی عزیز تن به قضا دادن وافسردن نیست ..... زندگی جاری شدن است از سر آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد برای خندین منتظر خوشبختی نباش،شایدخوشبختی منتظرخندیدن توست اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلبها معمولأ با کلماتی که ناگفته می مانند میشکنن شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه ی آزار کسی در آن نباشد تو روزگار رفته ببين چي سهم ما شد ... از عاشقي تباهي از زندگي مصيبت از دوستي شكستو از سادگي خيانت ای نگاهت خسته از آغوش من ای تو شمع روشن وخاموش من من برایت آسمانی می شوم همچو ایام جوانی می شوم میروم تا کوچه های شهر تو تا که عاشق تر شوم از بهر تو این نگهبان سکوت تو مهربان بودی زیبا یادم بده چگونه بخوانم زیبا هوای حوصله ابری است هر جا رود تابوت من غوغا به پا خيزد چه سنگين مي رود اين مرده از بس آرزو دارد به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ زندگی ِ تو بگذره پیغام میدم که هیچ چیز نمی تونه مهرتو از دلم جدا کنه . حتی فاصله ها ... بخواب ای غنچه بی تاب احساس فضای شهر شب بو ها طلایی است بهار سبز عاشق ها خزان است خزان بی قراران بی وفاییست تمام اشک هایم تا بخوابی میان مخمل چشمم شکستند اگر امشب ز بیتابی نخوابی دلم تا صبح در چنگال غم ها است نیکی کن وخوش باش به آرامش وجدان بگذار بگویند فلانی بد دنیاست . بي وفايي رسم دنياست آدماش با هم غريبن هيچكي ، هيچكي رو نمي خواد همشون رنگ فريبن توي اين دوره زمونه عاشقي تنها بهونست واسه ي شكستن دل آره اين رسم زمونست گله از دنيا ندارم اين ماييم كه بي وفاييم واسه ي شكستن هم واسه هم كم نمي زاريم يادمون رفته كه دنيا فقط يه خواب و رويا ما همه رفتني هستيم يكي امروز يكي فردا آخ چقدر خوب مي شد توي دنيا همه بوديم پاك و ساده كسي بي وفا نبود دلي نبود پاره پاره این روزها حسی رنگ آنچه دلتنگی می خوانندش لحظه ای فکر این عابر خسته را رها نمیکند... بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود در جلسه امتحان عشق یا نخ یه بادبادک تو دستای یه بچه، دلگیر نشو.. دلگیر نشو که یه تپه، یه جاده، یه درخت یا یه بادبادک نیستی.. زیبایی آسمون بالای تپه، صدای دلنشین گاری توی جاده سنگلاخ، یاد یه خاطره قدیمی پای اون درخت، اوج گرفتن بادبادک توی آسمون آبی، همه به وجود تو بستگی داره..
كه تمام قلبم
و سراسر، جسمم
و تمامي ظهور فكرم
گاهي همرنگ يه شبنم باشد
گاهي همجنس يه سيل
گاهي چون شرشر باران باشد
فكر و جسم و قلبم
خصلت از خاصيت آب گرفت
همچو دريا بي شكل
همچو باران بي رنگ
من چو مظروف به شكل ظرفم
و ز بي رنگيِ خود
رنگ از تابش يك صحنه ي ديگر دارم
ظرف من آبان است
صحنه ي ديگر من پاييز است
من به شكل آبان
و به رنگ پاييز
پُرم از بارش باران و تگرگ
پُرم از تابش خورشيد ز پشت يك ابر
پُرم از عشق
به سرخيِ يه برگ
من به معناي حقيقيِ كلام
احساسم.
kavir kavir: نمی دانم
نمی دانم فردا چه خواهد شد؟
شايد ديگر نه من باشم و نه او ...
شايد هر دو در سفر
شايد هر دو در سکون
شايد ...
نمی دانم چه می خواهم و
برای چه می نويسم
ولی خوب می دانم
روحم همچون سپند در آتش بی قرار است
از من می خواهد کاری برايش بکنم
اما ...
اما نمی دانم چيست آن
تا آرامش کنم
فقط می نويسم تا شايد
شايد
کمی از دردش بکاهم
حالا تو قدری بی قرار بمان!
چه می شود
نگاه کن ...
و بگذار در امنیت آرام پلک هایت !!
دمی قرار بگیرم..
تا قــــــــــــــرار بگیرم..!!
این كـــلمات كـــوچك
تا زنگ خانه ام را بزنی
انگار نمی دانی سایه های رفتنت
چقدر کهنه شده اند ...
اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم
تا به اميد ورود تو دهان وا کردم
با سرانگشت ، تو را گشتم و پيدا کردم
با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را
عکس زيباي تو را سير تماشا کردم
جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم
من دمم را به اميد تو مسيحا کردم
و من امروز بر اين شيشه تو را "ها" کردم
جاي هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم
ختم این شعر نفسگیر در اینجا کردم
هستید، احساس امنیت می کنید.
Show Recent Messages (F3)
Send an SMS Message (Ctrl+T)
fatima kavir: نگاه ساكت باران به روي صورتم وارونه مي افتد همه گويند عجب شاد است، عجب خندان ولي آنها چه ميدانند كه من كوهي پر از دردم؟ Bookmark
دنیا تنگ
نومیدی توانفرساست
میدانم!
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنایی زیباست
به سوی نور ،در ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار
دل مسپار
- که سرشارند از آواز آزادی
نمیدانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنابان تن در نور پرورده،
نمی دانند در پایان تاریکی،
شکوه روشنایی را
![]()
کاش میدانستی زندگی ..... با همه وسعت خویش .. محفل ساکت غم خوردن نیست ..... حاصلش
شمع جمعیت تنهایی
راهب معبد خاموشی ها
حاجب درگه نومیدی
سالک راه فراموشی
چشم به راه پیامی ... پیکی ... گرمی بازوی مهری نیست
خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید
سر نهاده به بالین شبی
که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر.![]()
![]()
فاطیما ی عزیز ![]()
![]()
![]()
چه سخت تشنه ی محبتت بودم ...
سخن تمام نشد ،
ختم ِ ماجرا پیدا
امید با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه ،
کوشش شب و روزم
مرا رها کردی ؟
مرا به مَسلخِ سلاخان
رها چرا کردی ؟
مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
من مانده ام و یک برگه سفید
یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دلتنگی
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند
و برگه سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد
عشق تو نوشتنی نیست
در برگه ام کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم
وقت تمام است
برگه ها بالا
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








