تبليغاتX
خاطرات خودم

خاطرات خودم

تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح می دهم

همقفس 

درگیر ودار پر تپش زندگی بارها و بارها با خود اندیشیده ام که حصار های

 پیرامونم مرا در قفسی اسیر کرده است قفسی به وسعت تمام گیتی !

گاه در حصار خود اسیر بودم و گاه در حصار های که با دست بیگانه ای ،

یا نه ...عزیز و دوستی ساخته شد . و چه سخت بود پر و بال زدن در

 قفسی تنگ ، و در سر آرزوی پر واز تا اوج....

همقفس حکایت زندگی من است در درون قفس تنگ بیماری،

 بیمهری،دوری و خیانت.

حکایت دختری تنها که اسیر دستهای بیرحم سر نوشت شد و

 بی آنکه بخواهد در تنهایی قفسی اسیر گشت اسارتی سخت و نفسگیر !

در این میان در اندیشه همقفسی بودم، که چرخ بازیگر روزگار

 در روزی مثل هر روز مرا خسته و دلشکسته روبروی همقفسی

قرار داد. کسی که توانست دیوار های سرد و سخت قفس را

بشکند و پرواز را هدیه ام کند.

بی آنکه بدانم با او همدل گشتم ، کسی که با توانستم در میان

حصارها ، بهاران را جایگزین سردی خزان کنم . همقفس که

اقتدار تاریکی ها را در هم شکست و دست توانایش در ضیافت نور ،

امید را به ارمغان آورد

همقفس آغاز یادی است که هرگز در وجودم پایانی نخواهد داشت ماندگار و جاودانه...

چون براستی هرگز همقفسم را از یاد نخواهم برد و مهرش

 از دلم بیرون نخواهد رفت چرا که هرگز کسی را که با او

 گریستم از یاد نخواهم برد..

حال که با نیم نگاهی به این قفس مینگرم دریافتم که همقفس

 دریچه ای است به یک نگاه نگاهی که شاید تا کنون بر خود

 بسته بودم اما امروز دریافتم که نیاز به چشمانی باز ورای

 حصار ها و محدودیت ها و جسارتی در دیدن و گفتن از واژه

 زندگی در قفس دارم همقفس جسارتی در دیدن و گفتن به من بخشید .

جسارتی که امروز برای رهایی از حصار غم ، درد و محدودیت های

 پیرامونم به آن نیاز داشتم جسارتی برای دیدن و نادیده گرفتن ،

 شهامتی برای شنیدن و ناشنیده گرفتن.

حال با اندکی تامل و آنی اندیشه....

قفس را روایت حصار هایی می دانم که بارها آن را دیدم اما چشم

بر آن بستم ، دیواری در اطراف آن کشیده و نادیده انگاشتم 

 دیواری که سوی دیگرش با ندیدن نیست نشد ....

حال با همقفس همراه گشتم و واژه قفس را برای چندمین بار

 زمزمه وار مرزور می کنم با زاویه دید جدیدی به حصار های

قفس می نگرم و از روزنه جدیدی خاطراتم را تدائی می کنم

خاطراتی را که روزی پیغام شورزندگی بود  

خاطراتی که با مرورش بارها میگریم و میخندم براستی شاید

مرورشان تنها دلیل بودنم باشد.

همقفس تنها در میان کلمات و حروف  سیر نمی کند. بلکه

در جستجوی برانگیختن حس پویای زندگی در زیر پوسته قفس است.

 احساس مثبت به بازی سرنوشت و چرخش نا همگون چرخ بازیگر

 روزگار همقفس هشداری آگاهانه برای امید های از کف رفته ام

در رویارویی با حصارهای قفس و من تجربه کردم این احساس را

در سایه سار هم دلی های همقفس در رویارویی با تلخکامی های

 زندگی و من دانستم زندگی یک خیال نیست ...

می توان آنسوی زندگی را در یک خیال و سراب دید می توان آن

  را با زیبایی آن خیال آراست ، که پس از آن روزی که تمام آن

 زیبایی ها در هم شکست . ایمان داشته باشم که زندگی حقیقتیست

 به وسعت تمام لحظات تلخ و شیرین و بیاد ماندنی و لحضه ای

 گوش جان سپارم به ترنم زیبای زندگی از دریچه دیده همقفس

 به وسعت بیکران زندگی...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:46 توسط فاطیما2| |

دیریست این چشم پر از اشک و پر از خون در انتظار توست

دیریست که این دست ها رو به نیاز است

دو گل سرخ و خشک در دست هایم چرا ؟

یک دنیا دل حرف نگفته دارم هزاران بغض در گلو

ای مسافر چه زود بار سفر را بستی و رفتی

تا آخرین نگاه تا آخرین اشک تا آخرین نفس

تا آخرین عشق و اما عشق باز هم عشق

انتظارت را خواهم کشید .

تا آخرین جانی که هست.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:3 توسط عاطفه| |

یه اتاقی باشه گرمه گرم......روشن روشن........تو باشی منم باشم.........کف اتاق سنگ باشه

سنگ سفید.......تو منو بغلم کنی که نترسم........که سردم نشه.........که نلرزم....... 

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار........پاهاتم دراز کردی........منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه

دادم.......با پاهات محکم منو گرفتی.......دوتا دستتم دورم حلقه کردی.........

بهت میگم:چشماتو میبندی؟میگی:اره!!!!!بعد چشماتو میبندی......

بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟؟؟؟میگی:اره!!!!!بعد شروع میکنی اروم اروم تو گوشم قصه

گفتن.....یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچوقت تموم نمیشن.......میدونی؟میخوام رگ بزنم....... 

رگ خودمو........مچ دست چپمو.......یه حرکت سریع........ یه ضربه عمیق........بلدی که؟؟!

ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم.......تو چشماتو بستی........نمیبینی من تیغ رو از جیبم در میارم

.....نمیبینی که سریع میبرم.......نمیبینی خون فواره میزنه رو سنگای سفید........نمیبینی دستم

میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم اااااااااااااااخخخخخخخخخخخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی.........

تو داری قصه میگی......... من شلوارک پامه........ دستمو میذارم رو زانوم........خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا........قشنگه مسیر حرکتش.......قشنگه رنگ قرمزش.........حیف که

چشمات بسته ست ونمیبینی......تو بغلم کردی.......میبینی که سردم شده......محکم تر بغلم میکنی

که گرم بشم........میبینی نامنظم نفس میکشم.......تو دلت میگی:اخی دوباره نفسش گرفت!

میبینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر میشم........میبینی دیگه نفس نمیکشم.........!

چشماتو باز میکنی میبینی من مردم.....!!!!!!!!!میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من میترسیدم خودمو بکشم!از سرد شدن........از تنهایی مردن........از خون دیدن........

وقتی که تو بغلم کردی دیگه نترسیدم.......مردن خوب بود.اروم اروم.......گریه نکن دیگه.......

من که نیستم چشماتو بوس کنم و بگم دلم میگیره هاااااااااااااااا!!!!!!!بعدش تو همون جوری وسط

گریه هات بخندی.........گریه نکن دیگه خب؟؟؟!دلم میشکنه......دل روح نازکه.......نشکنش خب؟؟!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:0 توسط عاطفه| |

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:54 توسط عاطفه| |

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 19:35 توسط عاطفه| |

ز تکرار ثانیه ها خسته ام.

از تکرار بیهوده نفس کشیدن.

از خیره ماندن به ساعتی که شب و روز به چشمان بارانی ام نیشخند میزند.

من از این سکوت هر روزه خسته ام.

این روزها کارم شده عادت کردن.

عادت به مردن دمادم.

 عادت به بد بودن.

عادت به دلسنگ شدن.

چشمانم هم این روزها گرفتار عادت شده اند.

 عادت به گریه کردن.

نمی دانم چرا همه راه ها انتهایشان بن بست است.

 من دیروز باردیگر گم

شدن یکی از آرزوهایم را در غبار زندگی دیدم.

 تصمیم دارم دیگر آرزو نکنم.

دیروز باز هم خط کشیدم روی واژه امید.

من از زندگی بیزارم وقتی معناش را نمی دانم.

وقتی باید به بودن بی دلیل عادت کنم. نمی دانم چرا

همیشه این منم که بازنده ام.

عمر این آرزویم از همیشه کمتر بود

. یک هفته زمان کمی است برای

احساس شادی کردن.

 کاش با این آرزو دلخوش می ماندم.

 چه احساس خوبی است در بی خبری به

سر بردن

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:38 توسط فاطیما2| |

من می رسم و غمی پنهان همیشه پشت سرم جاریست.

 همیشه طرح قدم هایم شبیه روز عزاداری.

من می نشینم و بین ما نشسته پیکر مغمومم.

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچارم.

 شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوه.

هجوم لشکر چنگیزی...


گواهم این غم تاتاری.

بیا تا گریه کنم در خود ،

که شانه های زمین خیسند، مرا تحمل باران نیست؛

مرا شهامت خودداریست همین که چشم خدا باز است.

به روی هرچه که پیش آید. ببین چه مرهم شیرینیست.

برای سختی و دشواریم!! کمی پرنده باشم


می خواهم کمی پرنده باشم از حالا تا ابد برای خودم.

در انعکاس آب آوازی محرمانه بخوانم چه شما بشنوید وچه بازار روزگار...


باز همه ی کلمات راه خانه ی مرا می دانند.

من از فعل ماضی مطلق می ترسم .

من در قید صفتی ساده از طوایف عاطفه ام

و حروف ربط را در کوچه نیافته ام که از هر مگر مرا در اگری دگر نظاره کنيد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:3 توسط فاطیما2| |

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:44 توسط عاطفه| |
سلام دوستان مدتی بیمار بودم و نتونستم پیشتون باشم این خاطره یکی از شب های
من در آسایشگاه.
شب شده و چشمان خفتگان در عالم رويا غرقه . شب شده ، و مثل هميشه من موندم
و يك صفحه سفيد با كوله باري از تنهايي و دلتنگي نمي دونم چي شد كه رنگ هميشه
سبز ذهنم رو به سياهي گذاشت اما هنوز هم در تك تك كلمات و واژه هايي كه بر دل اين
 صفحه سفيد مي نگارم تنها تصوير لحظات زيباييه كه از ايامي دور در ذهنم نقش بسته
رو ميبينم ...
وزش نسيم شبانگاهي ابر هاي خاكستري رو به ميل خودش به هر سو مي بره و از روي
ستاره هاي روشن شب عبور مي ده .
صداي جير جيرك ها سكوت باغ رو مي شكنه و در ميان شاخ و برگ درختان مي پيچه .
نگا ه بي قرارم رو به آسمان مي گيرم و از اعماق قلب شكستم دعا مي كنم،
تا سپيده دم كه خند هاي شادمانه خورشيد بر لب هاي سپيده دم مي شينه و خنكاي
 نسيم بهاري با رنگ ملايمي از دلتنگي نوازشگر جان و تن بي رمقم مي شه و بانگ
نا خوشايند كلاغ ها از فراز درختان پوشیده از برف،باغ رو بر نمي تابه . پنجره رو باز
مي كنم تا پيش از آنكه چشم در چشم جادويي امواج نسيم صبح، روز جديدي رو
آغاز كنم شايد اين آغاز ،پاياني بر غربت ديرينم باشه
آغازي كه نمي دونم بناگاه خورشيد آرزوش در كدامين افق پنهان شد و دنياي زيبام
 رو بدست بي رحم تاريكي سپرد و منو در ظلمات مرگ عشق و آرزو به انتظار مرگ
نشوند و عابر هميشگي شبهاي تنهاييم گردوند با كوله باري از اشك هاي بي صدا
و پنهاني كه تنها خداوند اونها رو ديد . حال دستاي پر نيازم رو در سپيده دم به سوي
او دراز مي كنم و مي خوام كه سياهي رو از قلب هاي مهربونتون بربابد و باور كنيد
بي گناهيم رو و بدونيد كه دوستتون دارم...
اين آرزو مثل سنگي كه تو آب مي افته مي مونه كه در بركه خيالم حلقه هاي
 گوناگوني رو ايجاد مي كنه كه تنها منطقم استدال و استنتاجش مي كنه.
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:34 توسط فاطیما2| |
Click Here For See More Pictures
دوستم بدار
ولی هرگز در آغوشم مگیر
 
دوستم بدار
ولی هرگز گل به ارمغان نیاور
 
دوستم بدار
ولی هرگز به فرازم اشک نریز
 
 دوستم بدار
نه برای آنکه سرگرم باشی
 
دوستم بدار
ولی هرگز مخواه که فراموشت کنم
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 9:35 توسط عاطفه| |